محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3560
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« من همراه سپاهى كه مرا با آن به مقابلهء دشمن فرستاده بود برفتم دستور « و نظر امير را دربارهء آنها به كار بردم ، وقتى فرصت به دست مىآوردم « سوى آنها مىرفتم و همين كه از خطر بيم مىكردم مردم را از آنها « مىداشتم و پيوسته چنين بودم ، دشمن كوشش بسيار كرد ، اما مرا غافلگير « نتوانست كرد ، تا سعيد بن مجالد كه رحمت خداى بر او باد پيش من آمد « كه گفتمش تأمل كند و از شتابكارى منعش كردم و گفتمش جز با همهء « سپاه با آنها نبرد نكند ، اما فرمان من نبرد و با سواران به شتاب سوى « آنها رفت . مردم دو شهر را به شهادت گرفتم كه از كار وى بيزارم و آنچه « را مىكند خوش ندارم ، اما برفت و كشته شد كه خداى از او درگذرد ، « آنگاه مردم سوى من آمدند كه پياده شدم و آنها را سوى خويش خواندم و « پرچم خويش را برايشان برافراشتم و نبرد كردم تا از پاى افتادم و يارانم « مرا از ميان كشتگان برداشتند ، وقتى به خود آمدم يك ميل از نبردگاه « فاصله داشتم ، اينك در مداينم با زخمى كه شايد كسى به كمتر از آن بميرد « يا از مانند آن شفا يابد ، امير كه خدايش قرين صلاح بدارد از نيكخواهى « من دربارهء خودش و سپاهش و خدعه گرى با دشمنش و وضعى كه به روز « نبرد داشتم پرسش كند كه معلوم وى خواهد شد كه من اخلاص كردهام « و نيكخواه بودهام و السلام » گويد : حجاج به دو نوشت : « اما بعد ، نامهء تو به من رسيد كه آن را خواندم و همه چيزهايى را « كه در آن ياد كرده بودى فهم كردم و آنچه را دربارهء خويش گفته بودى « از نيك خواهى امير و تسلط بر مردم شهرت و سختى با دشمن تصديق مىكنم « و آنچه را كه در كار سعيد و شتاب وى سوى دشمن گفته بودى فهميدم ، « شتاب وى و تأمل ترا پسنديدم .